شرح حال سید ابراهیم نجفی (شارح رساله های سه گانۀ اعتقادی)

چاپ

برگزیده ای از شرح احوال عالم عامل و فاضل کامل، آقا سیّد ابراهیم بن محمّد حسینی نجفی – أعلـَی اللهُ مقامَهُ –  برگرفته از مقدّمۀ ناشر بر کتاب وی «شرح رساله های سه گانۀ اعتقادی» (شرح الرَّسائل الثـَّلاثِ الاعتقادیّة، نشر«الدَّوحةِ الغرَویّةِ»، نجف– چاپ1380ق)


وی – که رحمت خدا بر او باد – از دوستان مرحوم آقا سیّد علی اکبر خوئی (پدر مرحوم آیت الله خوئی) بوده و در ابتدای امر از شاگردان آخوند خراسانی (صاحِب کِفایةِ الاصول) - رَحِمَهُ اللهُ – بود و تقریرات درس او را مینوشت، لیکن پس از فتنۀ شوم و تاریک مشروطه که این استاد نیز از حامیان و فتوا دهندگان به نفع آن شده بود، از استاد خود جدا شد و با او مُفارَقت جُست... آقا سیّد ابراهیم نجفی(ره) خود در مکتوبی چنین می نگارد:
«... و استاد (صاحِب کِفایه) – که خدا از من و از او درگذرد -  مرا بسیار دوست میداشت و من پیوسته مینوشتم هرآنچه را که او بر زبان میراند، با کتابتی زیبا و عبارتی شیوا... و آن زمان از زیباترین اوقات روزهای زندگی من بود... تا آنکه غبار تندبادها و گردبادهای فتنۀ سیاه و تاریک مشروطیّت برپا گشت و استاد – که خدا از او درگذرد – نیز از تأیید کنندگان آن شد... پس اینجا بود که میان من و او مُفارَقت و جدایی افتاد، بی آنکه به مقام او اِسائۀ ادبی کرده باشم، هرچند چنین فِراقی ناگهانی از جانب من او را آزرده ساخت... تا آنکه خبر أسَفبار و اندوهباری در سال 1327 ق رسید، که مشروطه خواهان – که لعنت خدا بر یشان باد –  استاد بزرگوار ما شیخ فضل الله نوری را – که خدا مقامش را بلند گردانـَد و انتقام خونش را بستانـَد – در تهران دار العِصیان (= منزلگاه معصیت و گناه) کشته و او را با خفـّت و اهانت بر دار آویخته اند!!... پس من از برای وی خشمگین شده و یک روز صبح با خشم و غضب وارد مجلس درس استادم صاحِب کِفایه شدم؛ او از قدوم من خشنود گشت، پس گفتم: «السّلامُ علیکم، و علی الإسلامِ السَّلامُ!!» (= سلام بر شما؛ و بر دین اسلام نیز وَالسّلام!!)؛ پس استاد در حالی که متحیّر از گفتار من بود جواب داد! با او گفتم: «ای استاد بزرگوار؛ آیا خبر به شما رسیده که اصحاب مشروطه با بزرگ و استاد ما شیخ فضل الله نوری چه کرده اند؟! و نیز آنچه که مرتکب شده اند از مفاسدی که زیر پرچم "آزادی"، در شهرها براه انداخته اند؟!...»؛ استاد گفت: «نه بخدا قسم! چه میگویی؟!»؛  پس نزدیک او شدم و شرح ما وَقـَع گفتم! پس گریست و گریستند شاگردان و بلند گشت اصوات ایشان به ناله و گریه... پس آخوند خراسانی گفت: «خداوندا ما را ببخش! ما سرکه طلب میکردیم! امّا تبدیل به شراب شد!!»؛ پس فوراً و به بَداهَت در جواب استاد گفتم: «ای استاد؛ چرا آب طلب نکردید؟! آب که پاکتر و پاکیزه تر و گواراتر بود!»؛ پس استاد ریش خود را گرفت و سر خویش را به نشان پشیمانی و شرمندگی فرو افکند و آنقدر گریست تا ریش او تر شد... من همانروز داخل منزل خود شدم و جمیع آنچه از تقریرات استاد در اصول و غیر آن نوشته بودم را پاره پاره ساختم، از روی حزن و اندوه و تأسّف بر آن وقایع تلخ؛ و با خود گفتم: «جمیع این خطایا ناشی از مغرور بودن و فریفتگی به این عقول ضعیفه و اصول عقلیّه است، و از همانروز طریقۀ اصحاب حدیث و فقه رِوائی مأثور و معتبر را برگزیدم، و رها کردم روش استادم و روند اصحاب دلایل ظنـّی را... و پیوسته این خوی و عادت من است تا آنزمان که بگویم(بوقت مردن): فـُزتُ وَ رَبِّ الکعبةِ!(رستگار شدم، بخدای کعبه!)»؛... و امّا پس از گذشت دو سال از این مصیبت عُظمیٰ و فتنۀ کبریٰ، در نیمه شب چهارهم ماه ذیحجّة الحرام سال 1329ق، در حالتی میان خواب و بیداری، در حالیکه  زیر شعاع ماه بَدر تمام به پهلو خوابیده بودم، ناگاه شَبَح استاد شهیدم شیخ فضل الله نوری را – که خدا مقامش را بلند بگرداند و انتقام خونش را از خاصّ و عامّ بستاند – مشاهده کردم که بسان پرنده ای با دو بال تجسّم یافته بر دو کتفش بسوی من می آمد، پس با لبخند به من نزدیک شد، در حالیکه خون از زیر گلوی شریفش جاری بود، پس کاسه ای کوچک از آن خون پُر کرد و بدست من داد و گفت: «این را به استادت آخوند خراسانی برسان و به او بگو: این سهم تو است در ریختن خون من! و من منتظر تو هستم تا نزد من بیایی!»؛ پس با وحشت از خواب برخاستم و چون آخوند خراسانی (صاحِب کِفایه) عازم سفر جـِهادی بهمراه جمعی از فضلاء و همکاران خود بسمت ایران بود، ترسیدم که اتفاق بد یا بلایی در این سفر به او برسد، پس بعد از طلوع فجر (اذان صبح) بسرعت بسوی مسجد وی رفتم و نماز را فرادیٰ خوانده و سپس نزدیک او شدم و سلام کرده و او را در آغوش گرفتم و سینه اش را بوسیدم در حالیکه گریه میکردم و اِصرار و اِلحاح نمودم که از این سفر منصرف شود؛ پس تعجّب کرد و سبب آن را از من جویا شد؟! امّا من طفره رفتم و بیان سبب آنرا به تعویق انداختم؛ لیکن استاد با اِلحاح و اصرار مرا قسَم داد، تا آنکه مشروح خواب خود را به تفصیل برایش گفتم و آنچه را که شبَح شیخ فضل الله نوری به من گفته بود برایش بازگو نمودم؛ پس به ناگاه، چهرۀ آخوند خراسانی دگرگون شد و آهی دردناک کشید و بیهوش بر سجّاده اش افتاد؛ چون بهوش آمد، پیوسته با گریه از خداوند استغفار و طلب آمرزش مینمود و اظهار نـَدامَت و پشیمانی میکرد از آنچه که در تأیید بدعت مشروطیّت از خود بُروز داده بود، تا آنکه چند شب بعد از این، از فرط اندوه دق کرد و از غصّه درگذشت... خداوند از او و از ما درگذرد».
...سیّد شارح (سیّد ابراهیم نجفی) رضوانُ اللهِ علیهِ در سال 1362 ق درگذشت و غریبانه در قبرستان وادِی السّلام نجف اشرف بخاک سپرده شد، چنانکه شاگرد او استاد بزرگوار، سیّد ابوالقاسم موسوی خوئی – که سایه اش پیوسته و مداوم باد – بما خبر داده است.
ناشر انتشارات «الدَّوحَة الغـَرَویّة» (= درخت تناور نجف اشرف غرَوی)؛


نیمۀ شعبان المعظّم سال 1380 هجری قمری.

joomla 1.6 templates free
By Ghaemiyeh