4- اعتقادات مجلسی(ره) - (باب اوّل: اصول اعتقادات)- خداشناسی- جبر و اختیار- قضا و قدر
*** باب اول:
«در آنچه به اصول اعتقادات مربوط است»:
آگاه باشید که خداوند تبارک و تعالی، طریق علم پیدا کردن بوجود و صفات حسنه اش را به شما تعلیم داده و شما را امر کرده است به اینکه در آفاق (جهان آفرینش) و اَنفـُس [= جـمـع نـَفـْس] (ساختمان وجودی خودمان) به آنچه در آنها به ودیعت نهاده ، تدبّر و تفکر نمایید، که در این صورت، بحکم صریح عقل یقین می یابید که برای شما پروردگار حکیم، عالم و قادری هست که ظلم و زشتی بر او روا نمی باشد.
و بدانید که پروردگارتان به سوی شما پیامبری فرستاده است که او را به وسیلۀ آیات و نشانههای آشکار و معجزات، تأیید و نصرت فرموده است. و عقول گواهی میدهند بر اینکه مُحال است که خداوند حکیم این آیات و معجزات را بدست شخص کاذبی جاری کند.
و هرگاه به صدق و راستی پیامبر (صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) و نـُبُوّت آن حضرت اعتقاد پیدا کردی، بر تو واجب است که از او پیروی کرده و به دستورات وی عمل نمایی و لازم است که پیامبر(ص) را در جمیع امور، چه اصول دین و چه فروع دین، راستگو بدانی.
و بدانکه، از جمله اموری که به وسیلۀ آیات و احادیث متواتره در دین ثابت شده اینست که: خداوند تعالیٰ یکی است و در مُلک و سلطنت خویش شریکی ندارد و عبادت و بندگی برای غیر او جایز نمی باشد؛ خداوند در خلقت از کسی یاری نگرفته و ذات مقدّسش واحد و یگانه و بی نظیر است و دارای هیچگونه اجزاء خارجی یا وهمی یا عقلی نیست [پس ثابت شد بطلان آنچه پنداشته اند مسیحیان از تثلیث (پدر– پسر– روح القدس)، زیرا برای هر تجزیه شده ای، یک تجزیه کننده قبل از او؛ و برای هر محدود به حدّی، یک محدود کننده مافوق او؛ و برای هر معدود و دارای شمارشی، یک عدد قراردهنده بر اوست – شارح].
و خداوند صفات زائد بر ذات ندارد [زیرا ما فوق هر مَزید (=زیاد شده) ای، یک عامل زیاد کننده است؛ و چون زیادت، خود، مُستلزِم حدّ قرار دادن است، لذا همان محذور سابق پیش می آید] ، بلکه صفات او عین ذات اوست؛
و خداوند ازلیّ و ابدیّ است یعنی اوّل است و قبلی برای او مُتصَوَّر نیست و آخِر است و بعدی برای او مُتصَوَّر نیست [زیرا در هر دو صورت، حدّ زمانی در ابتدا یا انتها پدید می آید و باز همان محذور در اینجا نیز خواهد بود]، و از ازل تا ابد وجود داشته و دارد، و فنا و نیستی را در او راهی نیست [به همان دلیل، و بجهت اینکه فناء، ناشی از ضعف یا عجز است که باز هر دو برای خداوند نوعی حدّ بوده و مُحال می باشند – ش]؛
و خداوند جسم و جسمانی [یعنی مربوط به جسم – ش] نیست [به همان دلیل – ش] و احتیاج به زمان و مکان ندارد [زیرا آن دو نیز حدّ هستند – ش]؛
و خداوند زنده است و صفت زندگی عین ذات اوست نه زائد بر ذاتش، و چگونگی (کیفیّت) ندارد [زیرا کیفیّت نیز خود، از حدود ذهنی است؛ و برای هر حدّی، حدّ قرار دهنده ایست – ش]؛ و خداوند صاحِب اراده است، بدون آنکه به دل چیزی گذرانده و یا فکر کند [زیرا تغیّر (= دگرگونی) و انفعال (= اثرپذیری) نیز از حدود هستند – ش]، و اینکه او به اختیار خود هر کاری را میکند و در کارهای خود، مجبور نیست [به همان دلیل، و به دلیل اینکه مجبوریّت، مُستلزِم قرار گرفتن تحت مجبور کننده ای است – ش]؛
و «خداوند بر هر چیز توانا است» [اَنَّهُ عَلیٰ کلِّ شَیءٍ قدیرٌ = الحجّ/6] [زیرا عدم قدرت نیز از محدودیّت و ضعف و عجز است – ش]؛ و اگر اراده کند، بدون احتیاج به مادّه و منّت دیگری، میتواند خلق کند، بخِلاف عقیدۀ حکماء [یعنی فلاسفه ای چون میرداماد و ملاّصدرا] که گمان بردهاند، خلق اجسام بدون مادّۀ قدیمه [یا همان هَیولیٰ به زعم ایشان! – ش] و استعداد [و قابلیّت] ممکن نیست [چه، همگی این مزخرفات (= اصطلاحات فلاسفه) نیز از حدود بشمار آیند – شارح(ره)]؛
و خداوند تعالی به تمام چیزها - چه جزئی باشد و چه کلّی - عالم است و علم او به اشیاء (چه در گذشته باشند و چه در آینده) یکسان است و علم او به مخلوقاتش (چه قبل و چه بعد از خلقت) تغییر نکرده و نمی کند و هیچ ذرّهای در زمین و آسمان از علم او غایب نیست، به خلاف گمان (بعضی از) حکماء [= ابن سینا] که قائلند بر اینکه خداوند به جزئیّات امور، عالِم نیست!! [و به زعم او، خداوند فقط آگاه بر کلّیّات میباشد!! – شارح]؛ و این قول، کفر است.
و تفکر در علم خداوند به اینکه آیا آن علم حضوری است یا حصولی، [شرعاً] جایز نیست [چنانکه متکلّمان گمراه و گمراه گر، و فلاسفۀ متکبّر و متکلّف - که خدا جملگی شان را خوار سازد – مرتکب شده اند – شارح (ره)]؛ و نیز تفکر در سایر صفات خداوند، بیش از آنچه انبیاء و اوصیاء [یعنی ائمّۀ اطهار(ع) در احادیث و اخبار – ش] بیان نمودهاند، جایز نمی باشد، چرا که فکر کردن در صفات خداوند باز میگردد به آنکه در ذات او هم تفکر شود، در حالی که در اخبار و روایات بسیاری از این کار نهی شده است [ و این اخبار و احادیث از دلائل شیعه در تحریم شرعی دو علم فلسفه و کلام است، زیرا عمدۀ مباحث این دو علم و غایَت و نتیجۀ آندو، همان بحث و تفکر دربارۀ خود خداوند تعالی است – شارح(ره)].
و خداوند تعالی بدون حکمت و مصلحت و بیهوده هیچ کاری را انجام نمیدهد [بجهت زشتی و قـُبح خِلاف این، از خداوند متعال – ش]؛ و به هیچ کس ظلم نمیکند، و هیچ کس را به چیزی که طاقت انجام آن را نداشته باشد تکلیف نمیکند [به همان دلیل – ش]، و تکلیفی که به بندگانش کرده برای مصلحت و منفعت خود ایشان است.
و خداوند به بندگانش در انجام کارها و عدم انجام آن اختیار داده [زیرا این مقتضای عدل الهی است؛ وگرنه عِقاب بر معصیت، قبیح بود و ثواب بر طاعت، لغو و بیهوده بود – ش]، و مردم را در افعال اختیاری مجبور نکرده است [= جبر]، لکن تمام امور را هم به بندگان واگذار نکرده است [= تفویض]؛ بلکه مطلب، حدّ ما بین جبر و تفویض است [= لا جَبرَ وَ لا تفویضَ، بل اَمرٌ بَینَ الاَمرَینِ؛ که حدیثی است بس معروف از امام صادق (ع): الاحتــجــاج، طـَبَرسی، عربی: 2/451، ترجمۀ جعفری: 2/529]؛ پس اگر کسی بگوید که مردم در امور خودشان مجبورند [چنانکه اَشاعِرَة یا جبریّون، لَعَنَهُمُ اللهُ، گویند –ش]، این قول مُستلزِم جواز ظلم برای خداوند است و ظلم بر خدا قبیح و مُحال است و این سخن کفر است. و اگر گفته شود که خداوند در کار بندگانش هیچ دخالتی ندارد (و نمیتواند کم و زیاد یا جلوگیری و یا کمک نماید) [چنانکه مُعتزِلَة یا مُفَوِّضَة، لعَنَهُمُ اللهُ، گویند – ش]، این هم قول کفر است. بلکه خداوند تعالی برای بعضی از مردم وسایل راه خیر و ایمان را فراهم می کند و هِدایات و توفیقات خود را شامل آنها میگرداند و بعضی از آنها را هم شامل این هِدایات و توفیقات نکرده و یاری نمیکند؛ و این [ترک هدایت] در زبان شرع «اِضلال» [= گمراه ساختن] نامیده شده است. ولی، دادن هدایات و توفیقات به مؤمنین، سبب جبر آنها بر ایمان و کار خیر نمی شود؛ و نیز، ندادن هدایات و توفیقات به کُفّار و فاسقین، سبب جبر آنها بر [ترک کار خیر و یا] کفر و فسق نمی شود؛ مثلاً اگر اربابی به غلام خود امر کند که اگر این کار را نکردی، تو را مجازات خواهم کرد، حال اگر آن بنده آن کار را نکرد و با امر مولایش مخالفت نمود و در نتیجه مولایش او را مجازات کرد، عاقلان مجازات او را زشت و بد نمی شمارند، بلکه میگویند: تقصیر از بنده است نه از مولا. و اگر همین مولی که امری به بنده خود کرده است، [بر آن تأکیداتی نیز بنماید و] وعده های نیکویی هم برای مزد آن عمل بدهد و تهدیداتی هم بر ترک آن نماید [و بلکه: تمهیدات و زمینه سازیها وتسهیلاتی نیز برای فعل او فراهم سازد – ش] و کسی را هم برای یادآوری کار او، نمایندۀ خود کند، با همه اینها عُقـَلاء بالوِجدان میدانند که این بنده مجبور در آن عمل نمی شود [و با ترک اینها از طرف مَولیٰ نیز بنده مجبور بر ترک آن فعل نخواهد شد – ش]؛
و این اندازه از واسطه، چیزی است که اخبار اهل بیت(ع) نیز بر همین دلالت دارد؛ و برای شما فکر کردن در شبهههای قضاء و قدَر و تعمّق در آن جایز نیست، چرا که ائمه طاهرین (علیهم السلام) از تفکر در آن نهی کردهاند، زیرا در این مطالب شبهه های نیرومندی است که عقول اکثر مردم [بلکه همگی آنها] از حلّ آن عاجز است و کثیری از علماء هم در این مورد گمراه شده اند [زیرا - همچون آنکس که از علماء بنی اسرائیل بود! – مغرور شدند به علم جزئیّ ناقص خود، در قِبال علم بی انتهای الهی؛ پس در قیامت، به درون سَقَر (= از سوزان ترین طبقات جهنم) سقوط خواهند کرد، که خداوند ما را از آن پناه دهد! و چگونه عقول ناقصه و خطاکار ایشان بر شبهه های قضا و قدَر احاطه داشته باشد؟ که آن دو از غرایب علم خدا هستند و هرگز کسی نتواند بر آن احاطه نماید، بجهت مُحال بودن احاطۀ محدود بر نامحدود – شارح(ره)]؛ پس مبادا در این مطلب زیاد تفکر و تعمّق کنی، زیرا که جز گمراهی و جهل، چیزی نصیب تو نمیگردد! [و مخفی مباد که جهل و نادانی فلاسفه و اهل علم کلام، از نوع "جهل مرکّب" (= نادانی آمیخته با استدلال و توجیهات شخصی) است، و بنابراین، هرگز نتوان ایشان را هدایت و ارشاد نمود، زیرا این کار جُز بر جدل و نزاع و عِناد (= لِجاج) و کِبر و عُجب (خودپسندی) ایشان نیافزاید؛ پس ما نیز بحکم قرآن مُبین و اخبار ائمّۀ معصومین (ع) از ایشان بیزاریم! – شارح (ره)].
[*قطعه ای از ابن یمین:
آن کس که بداند و بداند که: "بداند"
اسب شرف از گنبد گـردون بجهـانـد!
آن کس که بداند و نداند که:"بـدانـد"
بیدار کـُنیدَش که بسـی خـُفـتـه نمانـد!
آن کس که نداند و بداند که: "ندانـد"
لنگان خرَکِ خویش به منزل برساند!
آن کس که نداند و نداند که: "نداند"
در "جهل مرکّب" اَبَـدُ الدَّهـر بماند!!
*قطعه شعری زیبا از خاقانی؛
در فریب فلاسفه و بطلان علم فلسفه:
جَدَلی: "فلسفی" است، خاقـانی!
تا(1)به فـَلسی نگیری اَحکامش!
((فلسفه)) در جَدَل کــنــد پـنـهان
وانگهی "معرفت" نهد نامـَش!!
مِسّ "بدعت" بــه زر بیـــالایــَـد
پس فروشــد به مردم خـامَــش!!
دامْ دَر افـکـَــنــَد، مُـشَعــْبـِد وار2
پس بپوشد به خار و خس دامش
"علم دین" پیشـَت آوَرَد،وانگـَه:
"کفر"باشد سخن به فرجامَـش3
کار او وّ ُتو،همچو وقت طـَهُور4
کار طفل است و کار حَجّـامَــش5
شِکـّـَرَش در دهان نهـَد و آنگـَه:
بــِبُــرَد پـــارهای زِ انـــدامَـــش!!
1- یعنی: زینهار! تا احکام عقلی و دینی یک فیلسوف را به اندازۀ یک پول سیاه (فلس) ارزش قائل نشوی و نپذیری؛ 2- مُشَعبـِد: شَعبَدَه باز؛ 3- فرجام: آخِر کار، انتهاء؛ 4- طـَهُور: مایۀ پاکیزگی شرعی؛ مَجازاً اسم عمل ختنه کردن است؛ 5- حَجّام: حجامت کننده؛ دلاّک، که در گرمابه های قدیم، هم مشت و مال میداد و هم حجامت میکرد و هم کودکان را ختنه مینمود].




