54- حلّ تعارض دو حدیث مختلف/اعتبار کتاب سُلَیم(اسرار آل محمّد ص)
اعتقادات شيخ صدوق ره، ترجمه، 145-155:
باب (چهل و پنجم) اعتقاد در اختلاف حديثـَين:
ابن بابَوَيه رحمة الله عليه گويد:
اعتقاد ما در احاديث صحيحه كه از ائمه عليهم السّلام وارد گرديده اينست كه آنها موافق كتاب خدا است و مُتـّفِق در معنا است و مختلف نيست زيرا كه جملگى بوحى از حق تعالى اخذ شده و اگر از غير خداوند ميبود اختلاف داشت.
* و اختلاف ظاهرى احاديث نميباشد مگر بعلّتهاى مختلف:
- مثل آنكه در باب كفارۀ ظِهار [= تشبیه پشت زن خود به پشت مادر خود، که رسم جاهلیّت در حرام کردن زن برای خود بوده است – ش] وارد شده كه: آزاد كردن بنده است؛
و در حديث ديگر: دو ماه پى در پى روزه؛
و در حديث ديگر: شصت مسكين طعام دادن؛
و همه صحيح است و روزه براى كسى است كه قادر بر بنده آزاد كردن نيست، و طعام دادن براى كسیست كه قادر بر روزه مذكوره نيست.
و مَروِيَّست كه: تصدّق نمايد بهرچه [از صدقه که] از او برآيد؛ و اين براى كسیست كه قادر بر اِطعام شصت مسكين نباشد.
* و بعضى از احاديث هست كه حكم آنها بَدَل اختيارى يكديگر است:
- مثل آنكه در باب كفارۀ قسَم، در قرآن وارد شده: «طعام دادن ده مسكين از وسطِ [= متوسّط و میانگین] آنچه طعام ميدهيد اهل و عيال خود را؛ يا جامه دادن ده مسكين؛ يا آزاد نمودن بندهاى» [ = إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ - سورة المائدة/89]؛ پس هرگاه در كفارۀ قسَم سه حديث وارد گردد: يكى بطعام دادن، و دويُم بجامه دادن، و سيّـُم ببنده آزاد كردن؛ در نظر جُهّال، مختلف مينمايد و حال اينكه مختلف نيست؛ بلكه هر يك از اين كفاره ها بَدَل يكديگرند.
*و در احاديث، بعضى امور جهت تقيه وارد شده.
*و از سُلَيم بن قَيس هِلالى (عامِرى كوفى) [رضوانُ اللهِ علیهِ، مُتوفـّای 76 هجری، که اوّلین و معتبرترین کتاب (اسرار آل محمّد ص) در رابطه با تاریخ اسلام را نوشت و از یاران خالص حضرت علی(ع) بود] مَروِيّست كه گفت خدمت جَناب امير [المؤمنین] عليه السّلام عرض نمودم كه:
من شنيدهام از سلمان و مِقداد و ابوذرّ چيزى از تفسير قرآن و احاديثى چند از جناب نبوى صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ غير آنچه در دست مردم است، و شنيدهام از جناب شما تصديق همانها را كه شنيده بودم از ايشان. و ديدهام در دست مردم بسيار چيزها از تفسير قرآن و از احاديث نبوى صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ كه شما در باب آنها خِلاف مردم ميفرمائيد و چنان ميدانيد كه آنها همه باطل است؛ آيا شما چنان مىبينيد كه مردم دروغ ميگويند عمداً برسول خدا و تفسير مينمايند قرآن را برَأى خود؟!
آن جناب جواب فرمود كه: «سؤال نمودى؛ حال، پس جواب را بفهم؛ بدرستى كه در دست مردم حقى است و باطلى، و راستى و دروغى، و ناسخى و منسوخى، و عامّى و خاصّى، و محكمى و متشابهى. و حفظى و سهوى و بتحقيق كه دروغ بسته شد بر جَناب پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ و آلِهِ، در حال حيات آن جناب، تا آنكه ايستاد بخطبه و فرمود: «ايّها النّاس بتحقيق كه بسيار شده اند دروغ گويندگان بر من! پس هر كه عمداً دروغ گويد بر من بايد منزل كند نشيمنگاه خود را از آتش جهنم!» و باز دروغ گفته شد بر آن جناب بعد از رحلتش، و اينست و غير از اين نيست كه احاديث بشما رسيده از [یکی از] چهار صنف كه پنجمين ندارند:
(1) مرد منافقى كه اظهار ايمان ميكند، و ساختگى [تظاهر] باسلام مينمايد، احتراز از گناه نميكند و مُضايَقـَه [=خود داری] نمیدارد از اينكه عمداً دروغ بر رسول خدا(ص) گويد؛ و اگر مردم بدانند كه منافق و كذاب است از او قبول نميكنند و تصديقش نمىنمايند. ليكن گفتند كه اين مرد بصحبت پيغمبر مُشرَّف شده! و آن جَناب را ديده! و از آن جناب شنيده! پس از او اخذ نمودند در حالى كه حالش را نمى شناختند. و بتحقيق كه خبر داده حقتعالى از منافقان آنچه خبر داده و وصف نموده آنها را بآنچه وصف نموده و فرموده: «چون بينى منافقان را بعجب مىآوردَت جسمهاى آنها! و اگر سخن گويند ميشنوى مَر سخنانشان را...» [وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ... – سورۀ منافقون/4]. و بعد از رحلت آن جناب صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ مردم متفرّق شدند و تقرّب جُستند بسوى امامانِ گمراهى و دعوت كنندگان خلق بسوى آتش بواسطۀ تزوير و دروغ و بُهتان؛ پس آنها را مَنصِبهاى عملها [= حکومت] دادند و خوردند بواسطه ايشان دنيا را و مسلـّط نمودند ايشان را بر گردن هاى [همگی] مردمان؛ و غير از اين نيست كه مردمان با ملوك و دنيایند مگر كسى كه خدا حفظش نموده باشد. و اين مردى كه مذكور شد، يك صنف از آن چهار صنف است.
(2) و مردى ديگر است كه از پيغمبر(ص) چيزى شنيده و درست بخاطرش نمانده و در آن سهو نموده و عمداً دروغ نگفته؛ و آن در دست او است بآن اعتقاد ميكند و بآن عمل مىكند و آن را روايت مینمايد و ميگويد: خودم شنيدم اين را از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ! و اگر مسلمانان دانسته بودند كه اين سهو است، از او قبول نمىنمودند؛ و اگر خودش هم دانسته بود، هر آينه آن را بدور انداخته بود.
(3) و سِيّـُم مردیست كه شنيده از پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چيزى را كه امر بآن فرموده، ولی مِن بَعد [= بعد از آن] نهى از آن كرده و اين مرد مُطـّلع نشده؛ يا آنكه شنيده كه آن جناب نهى از چيزى نموده، لكن بعد امر فرموده و او مطلع نيست؛ پس حفظ نموده منسوخش را و ندانسته ناسخ را؛ و اگر مسلمانان دانسته بودند كه آن منسوخ است، هر آينه بدورش انداخته بودند و اگر خودش دانسته بود كه منسوخ است هر آينه طرحش [= انداختنش] نموده بود.
(4) و چهارم مردى است كه دروغ بر خدا و رسول صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ نگفته و دروغ را دشمن دارد از ترس خدا و بسبب تعظيم رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، و سهو ننموده و درست شنيده و همان نحو كه شنيده روايت نموده بدون زياد و كم، و دانسته ناسخ و منسوخ را و عمل بناسخ نموده و منسوخ را طرح نموده [= افکنده است].
و بدرستى كه امرهاى پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ را، مثل قرآن، ناسخى است و منسوخى، و خاصّى و عامّى، و محكمى و متشابهى، و اتفاق مىافتاد كه رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ سخنى ميفرمود و براى آن، دو وجه ميبود: كلامى عامّ و كلامى خاصّ، مثل قرآن. حق تعالى فرموده: «آنچه آورد شما را پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، اخذ نمائيد؛ و آنچه منعتان فرمود از آن، دست بداريد» [= وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا - الحشر/7]؛ و آن سخن مُشتبـِه ميشد بر كسى كه معرفت نداشت كه خدا و رسول صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چه معنى را از آن كلام قصد نموده اند و چنان نبود كه همۀ اصحاب رسول صلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِه سؤال نمايند و بعد از سؤال، تفهيم جواب را از آن جناب طلب كنند؛ زيرا كه در ميان اصحاب بودند قومى كه سؤال مينمودند از آن جناب و ديگر استدعاى تفسير جوابى را كه شنيده بودند نمينمودند، جهت آنكه حقتعالى منعشان فرموده بود از سؤال، آنجا كه در قرآن ميفرمايد: «اى مؤمنان سؤال مكنيد از چيزهائى كه اگر بيان شود براى شما بدحالتان ميكند و اگر سؤال نمائيد در آنوقت كه قرآن نازل كرده میشود بيان خواهد شد براى شما؛ كه خداوند عفو از آن فرموده و خدا آمرزنده و بردبار است؛ بتحقيق كه سؤال از آنها نمود قومى پيش از شما و بعد از جواب، بآن كافر گرديدند!» [= يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ؛ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ؛ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ؛ قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ» [المائدة / 101و102]؛ و لهذا آن جماعت از اصحاب جَنابِ رسالتْ مَآب(ص) بازايستادند از سؤال، حتى اينكه راغب بودند كه اعرابى يا صحرائى بيايد و سؤال نمايد و ايشان بشنوند!
امير عليه السّلام [در ادامه] فرمود: اما من، چنان بود كه داخل ميشدم بر آن جناب صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ هر شب يك دفعه و خلوت با ايشان مينمودم هر روز يك بار و آنچه سؤال مينمودم جوابم ميفرمود، و با آن جناب ميگرديدم هر كجا كه ميگرديد، و همه اصحاب بتحقيق كه دانسته اند كه اين كار را با احدى غير من نميكرد و بسا بود كه اين امر در منزل من ميبود و چنان بود كه چون من وارد بر آن جناب ميگرديدم در بعضى از منزلهاى آن جناب براى من خلوت ميگردانيد (با من خلوت میکرد خ ل) و زنانش را برميخيزانيد و نميماند سواى من و او، و چون آن جناب بخانۀ من براى خلوت تشريف ميداد برنمی خيزانيد از ما فاطمه(ع) را و نه يكى از دو پسران (یا: هیچکدام از پسران خ ل) مرا؛ و چنان بود كه چون سؤال مينمودم جوابم ميفرمود و چون ساكت ميشدم و سؤالهاى من تمام ميشد، خود سر سخن برميداشت با من؛ پس نازل نشد هيچ آيه از قرآن و نه هيچ چيزى را كه دانسته بود آن جناب از حلال يا حرام، يا امر يا نهى، يا طاعت يا معصيت، يا چيزى كه ميبوده، مگر آنكه مرا تعليم فرمود و مرا بخواندن آن داشت و بر من املاء فرمود و من نوشتم آن را بخط خود، و خبر داد مرا بتأويل آن و ظاهر آن و باطن آن، پس من حفظش نمودم و ديگر فراموش نكردم هيچ حرفى از آنرا، و چنان بود كه چون آن جناب خبر ميداد مرا باين همه دست مباركش را بر سينه ام مينهاد و ميگفت:
«خداوندا مَملُوّ كن دلش را از علم و فهم و نور و حكمت و ايمان و عالمش فرما و نادانش منما و بيادش بدار و مسازش فراموشكار».
پس روزى بخدمتش عرض نمودم: يا رسولَ الله، پدر و مادرم فدايت باد! آيا در دل، خوف فراموشى بر من دارى؟ فرمود: يا اخى! ندارم بر تو تشويش [= دلهره از] فراموشى و نه نادانى، و بتحقيق كه خداوند مرا خبر داده بآنكه دعاى مرا در حق تو مستجاب فرموده و در حق شريكان تو كه بعد از تو ميباشند.
عرض نمودم: يا رسولَ الله! شريكان من كيستند؟ فرمود آن كسانند كه خداوند اطاعت ايشان را قرين طاعت من ساخته.
عرضكردم كيستند ايشان؟
فرمود: آنانند كه حقتعالى فرموده:
«اى مؤمنان فرمان ببريد خدا را و فرمان ببريد رسول را و صاحباختياران خود را»[= يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ - النـِّساء/59].
[*مرحوم شارح مینویسد: و در این، دَلالت است بر عدم جواز شرعی تلقیب (= لقب دادن) غیر ائمّۀ اطهار(ع) به لقب «ولیّ امر» یا «اُوْلِی الأمر»، و نیز عدم جواز شرعی تلقـّـُب (= لقب پذیرفتن) کسی غیر از آنها(ع) به آن؛ چنانکه در اخبار متواتره آمده که این لقب خاصّ ایشان(ع) است و بس – شارح].
عرض كردم: يا نبىَّ الله، كيستند آنها؟
فرمود: اوصياء بعد از من كه متفرق نميشوند تا وارد حوض كوثر شوند بر من، هدايت كنندگان و هدايت شدگان، ضرر نميرساندشان مکر هر كس كه مكر با ايشان ميكند و نه بى مددى هر كه بايشان بى مددى نمايد، ايشان با قرآنند و قرآن با ايشان، نه جدا از ايشان مىشود و نه جدا از آن مى شوند؛ ببركت ايشان، امت من نصرت كرده ميشوند و بطـُفـَيل [= در پی لطف وجودی] ايشان باران [بر آنها] باريده ميشود، و بواسطه ايشان دفع بلا [از آنها] مى شود، و بوسيله ايشان دعاى امت مستجاب ميگردد.
عرض نمودم: يا رسولَ الله، اسامى ايشان را بفرما.
فرمود: تو، يا على(ع)؛ پس پسرم اين، و دست مبارك بر سر امام حسن عليه السّلام گذارد؛ و باز فرمود: پس پسرم اين، و دست شريف بر سر امام حسين عليه السّلام نهاد؛ و باز فرمود: پس همنام تو اى برادر من: او آقاى عبادت كنندگان است [= سَیّد العابدین، یا: زَین العابدین، امام سجّاد (ع)]؛ پس پسر او محمّد باقر و خازن وحى الهى است - و زود باشد كه متولد شود در زمان تو؛ پس سلام مرا باو برسان*-
[*شارح گوید: مخاطـَب در این فِقرَة، سُلَیم بن قیس(ره) است و مخاطِب (= خِطاب کننده) خود حضرت علی(ع) است و این نیست جزئی از فرمودۀ پیامبر(ص) تا شبهه ای در حدیث وارد شود، که: امام باقر(ع) متولّد سال 57 هجری هستند و امیر المؤمنین(ع) قبل از تولّد ایشان، در سال 40 هجری شهید شده اند. ولیکن سُلَیم(ره) در سال 76 هجری وفات یافته، پس در اینصورت، هیچ شبهه در صِدق حدیث شریف نیست؛ پس گوش مکن به شبُهات «بعضی بی بصیرتان!!» در مورد اعتبار کتاب سُلَیم(ره) (یعنی کتاب اسرار آل محمّد ص) – شارح(ره)]
سپس جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ [الصّادقُ (ع)]؛ سپس مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ [الکاظمُ (ع)]؛ سپس عَلِيُّ بْنُ مُوسَى [الرِّضا(ع)]؛ سپس مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ [الجوادُ(ع)]؛ سپس عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ [الهادي (ع)]؛ سپس الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الزَّكِيُّ [العسکريّ ُ(ع)] ؛ سپس آن کسیکه اسم او اسم من است [م ح م د]، و رنگ چهرۀ او رنگ چهرۀ من، قَائِم بِأَمْرِ اللَّهِ در آخِر الزَّمَان، مَهْدِيّ [= هدایت یافتۀ الهی] امّت محمّد جَدّش - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - همان كسى كه خداوند پر ميكند ببركت ظهور او زمين را از اِنصاف و عدل چنانچه مَملُوّ شده از جَور و ظلم.
بخدا قسم كه من [= علی ع] ميشناسمش اى سُلَيم، در آنجا كه بيعت با او مى شود ميان ركن و مقام و ميدانم نامهاى ياوران او را و قبيلههاى هر يك را».
سُلَيم(ره) گويد: بعد از آن بخدمت امام حسن و امام حسين عَلَيهِمَا السّلامُ در مدينه رسيدم، بعد از هلاك معاويه(لع)، و عرض نمودم همين حديث را كه از پدر بزرگوارشان داشتم، فرمودند: «راست گفتى! امير المؤمنين(ع) تو را خبر داد باين حديث و ما نشسته در حضورش بوديم، و بتحقيق كه حفظ نموده ايم از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چنانچه امير عليه السّلام تو را خبر داده و نه حرفى در آن زياد نموده و نه حرفى كم».
سُلـَيم ميگويد: بعد از آن بخدمت علىّ بن الحسين [= امام سجّاد] عليه السّلام رسيدم -وقتى كه پسرش امام محمّد باقر عليه السّلام در نزد پدر بزرگوارش بود - و عرض نمودم آنچه را شنيده بودم از پدرش و آنچه را شنيده بودم از امير المؤمنين عليه السّلام؛ پس حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام؛ فرمود: «بتحقيق كه مرا بخواندن اين حديث داشت (یا: بر من خواند اين حديث را- "نسخه بَدَل") اميرُ المؤمنين(ع) از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، در حالى كه امير عليه السّلام بيمار بود و من طفل بودم». بعد از آن امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: « مرا هم بخواندن اين حديث داشت ( یا: بر من هم خواند اين حديث را- خ ل) جدّ من [=امام حسین ع] از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ در حالى كه من طفل بودم».
اَبان بن ابى عَيّاش [رضوانُ اللهِ علیه] گويد: بعد از آن من تمام اين حديث را از سُلَيم بن قيس بخدمت حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام عرض نمودم؛ آن حضرت فرمود: «راست گفتى؛ و فرمود: بتحقيق كه جابر بن عبد الله انصارى(ره) [نیز همانند سُلَیم] آمد بنزد پسر من محمّد [= امام باقر ع]، در وقتى كه بمكتب ميرفت [یا: نزد کاتبان میرفت؟]، پس او را بوسيد و بر او از جانب رسول خدا سلام خواند» [مثل همان که سُلَیم انجام داد].
اَبان بن ابى عيّاش (ره) گويد: باز بحج رفتم بعد از رحلت حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام؛ پس بخدمت ابى جعفر محمّد بن على بن الحسين [= امام باقر] عليه السّلام رسيدم و اين حديث را سراپا از سُلَيم نقل و عرض خدمتش نمودم، پس اشك در دو چشم مباركش گشت و فرمود: « راست گفته سُلَيم، خداوند او را رحمت کند؛ سُلَيم آمد بخدمت پدرم (ع) بعد از قتل جدّم حسين عليه السّلام و من در خدمت پدرم بودم؛ پس همين حديث را بعَينِهِ حكايت نمود و پدرم باو فرمود: راست گفتى اى سليم! بتحقيق كه پدرم خبر داد مرا از امير المؤمنين عليه السّلام بهمين حديث» (روایت کرده این حدیث را سُلَيم(ره) در كتاب خود، متن عربی: ص61، و مُصَنِّفُ [= شیخ صّدوق] در کتاب "الخِصال" إلى قوله (ص): «و بيادش بدار و مسازش فراموشكار»، متن عربی - 1:255، باب الأربعة (خصال چهارگانه)، حدیث 131).






